تبليغاتX
آزادکیش

توی اتوبوس بنز قدیمی نشسته بودم و مسیر چهارساعته ایرانشهر-زاهدان را پنج ساعته و نیمه میامدم. شب که رسید و راه از نیمه گذشت، شاگرد راننده عنایت کرد و فیلمی گذاشت تا ملت بهره مند بشوند.

پناه بر خدا، باز هم فیلم هندی. فیلمی بود مثل بقیه فیلم های هندی. باز هم روی اعصاب من راه میرفت. یادم آمد که از کشور هند چقدر ذهنیت بدی در ذهنم نقش بسته چرا که بیشترین چیزی که از هند دیده ام همین سینمایش است. همان اولش چند تا فحش نثار هندوستان کردم و  "مرگ بر هند" سر دادم. ناخود آگاه "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" و ... یادم آمد. دیدم ما که مردمی هستیم که این همه "مرگ" نثار دیگران می کنیم، حالا از این زاویه ای که هند خودش را به ما میشناساند اگر به هند نگاه کنیم، چرا یک "مرگ" هم نصیب او نکنیم؟!! درست است که هندی ها سیاهند و آمریکایی ها و اسرائیلی ها و انگلیسی ها و... سفیدترند اما ما از سر نژادپرستی مرگ را نثار هندی ها نمیکنیم. ما مثلا از آن جا که آمریکا را ستم کار می دانیم میگوییم "مرگ بر آمریکا" اما فقر و بدبختی و ستمی که در فیلم های هندی میبینیم به مراتب بیشتر از فیلم های هالیوودی و اروپایی است پس چرا نگوییم "مرگ بر هند" ؟!!!

گاه گداری این جا و آن جا می شنویم و میخوانیم که فلان فیلم هالیوودی چنین است و چنان است و این توهین به مردمی خاص است و توهین به دینی خاص و ... . واقعا هم گاهی وقت ها این حرف ها را باور می کنم. اما حالا که سینمای هند خود توهینی است به شعور بیننده و لکه ننگی است بر پیشانی هنر هفتم، چرا "مرگ بر هند" سر ندهیم؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 2:39 توسط سروش پارسا |

آستینم -کنار سرشانه- نخ کش شده بود و نخش را باید میچیدم.

قیچی کوچک خوش دستی را که برای پیرایش سبیل های مبارک گرفته بودم، به دست گرفتم و شانه ام را کمی جلو کشیدم و گردن را چرخاندم و سرم را رو به پایین کج کردم و با چهره در هم کشیده ای که یعنی دارم دقت میکنم و یعنی آن اندازه چرخاندن گردن سخت است، به نخ خیره شدم. قسمتی از یکی از نخ های سرشانه آستینم بود که بیرون زده بود. هر دو سر نخ در آستین بود و میانه بیرون زده بود. با یک حرکت هر دو سرش را چیدم...

نخ در آسمان ولو شد و هی این ور و آن ور شد. خمش و پیچشی بود که به خود میداد. تا به زمین رسید با نگاهم تعقیبش کردم. هم چون صحنه آهسته افتادن یکی از بلندی بود. انگار نخ دست و پا میزد. باور کن نخ حس داشت...

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 9:40 توسط سروش پارسا |

ـ علی سلام حالت خوبه؟

ـ علی سلام حالت خوبه؟

+ به به خانم. من خوبم. شمارتو پاک کرده بودم! چی شده یاد من کردی؟!

ـ دیشب خواب دیدم تو دانشگاه جلوی همه داشتی منو میزدی لگدات خیلی درد داشت صبح بلند شدم تو شوک بودم.

+

ـ از من ناراحت نباش

+ نیستم

ـ مرسی خیلی باشعوری دوست دارم اومدم زاهدان ببینمت

+ چرا؟!

ـ مگه اشکالی داره؟

+ تو خودت خواستی دیگه بینمون هیچی نباشه! حتی اس

ـ یعنی کارم اشتباهه؟

ـ در هر حال من دوست دارم ببینمت بقیه ش با خودت

+ ببخشین دیر شد. میتونم بپرسم چی شد نظرت عوض شد و میخوای منو ببینی؟

ـ ببین فکرامون بهم نمیخوره پس دوستای خوبی نمیتونیم باشیم حالا دیدار چه عیبی داره؟

+ ولی تو گفتی دیگه هیچی بینمون نباشه

ـ علی این قدر کلاس نذار. من که دارم میام اون خراب شده، تو رو ببینم مگه چی میشه؟ البته گفتم اگه خودت هم بخوای

+ عصبانی نشو، کلاس نمیذارم!اشکال نداره! همدیگه رو میبینیم. من به این نتیجه رسیدم که تو، دلت با من نیست. برا همین اصراری برا ادامه دوستیمون نکردم.

ـ میدونی شاید شرایط این جوری فراهم کرده باشه، علی تو پسر خیلی خوبی هستی و این صداقتت قابل ستایشه

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:37 توسط سروش پارسا |

تو خیابونای ایرانشهر (در بلوچستان) داشتم با دو تا بنا -که برامون کار می کنن- می رفتیم تا از خودپرداز پول بردارم بهشون بدم. سر فلکه ها و چهارراه ها سرباز و نیروی نظامی وایستاده بودن. گفتم این روزا احمدی نژاد اومده این استان، برا همین فضا امنیتی-نظامیه. بناها تعجب کنان پرسیدن جدی؟ احمدی نژاد اومده؟ و بنای پرسن و سال تر که با همون سواد ابتداییش کلی احساس فضل و سواد می کرد و در هر بابی اظهار کمالات می نمود رو به بنای جوان تر کرد و با چهره ای که از بیان یک کشف مهم به وجد اومده بود گفت "احمدی نژاد اولین رئیس جمهوریه که به همه استانا رفته. تازه این بار دومشه که به همه استانا می ره" و رو به من کرد و با لحنی که خواهان تایید بود پرسید "درسته آقای پارسا؟" من هم گفتم بله و تا می خواستم به سخن بیام و عوامفریبی محمود رو باطل کنم، اون رو به همکارش ادامه داد "تازه این اولین رئیس جمهوریه که رفته آمریکا" و باز رو به من کرد و گفت "مگه نه آقای پارسا؟" منم در اومدم که "نه رئیس جمهورای قبلی هم می رفتن سازمان ملل. سازمان ملل هم تو آمریکاست". اون هم حاضرجوابانه با لحنی که انگار از محمود در شگفته گفت "نه این رفته تو خود آمریکا. رفته برای مردمش صحبت کرده.خیلی آدم شجاعیه"... زبان در کام گرفتم که با عوام باید به زبان خودشون سخن گفت.

این جریان "اولین بارها و اولین نفر بودن های محمود" رو داشتم برا یکی از دوستان تعریف می کردم که طرف گفت "خب راست گفته بنده خدا، تازه این اولین رئیس جمهوریه که اسمش محموده"

+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 11:41 توسط سروش پارسا |

خیلی وقته ننوشتم خیلی وقته

نمی دونم تنبل شدم نمی دونم حسش نیست نمی دونم

خیلی موضوع ها میاد تو ذهنم، وراندازشون می کنم بالا پایینشون می کنم به جنبه های مختلفشون فکر می کنم تو ذهنم می سازمشون... اما باز هم نمی نویسم. خیلی وقته نمی نویسم. حتی برا نشریات. خاطراتمو هم گاه گداری می نویسم. همیشه از نوشتن بدم میومده. آخه همیشه برام سخت بوده. همیشه اون چیزی که تو ذهنم داشتم از آب در نمیومده. همیشه وقت گیر و اعصاب خورد کن بوده.

اما بدون نوشتن هم نمی شه. باید نوشت باید. حالا چه باید بکنم؟! این تنبلی رو چه جوری از خودم دور کنم؟! حس هیچ حرکت خاصی در من نیست. خیلی بده. آدم احساس بی هودگی و بی حاصلی می کنه...

این همه موضوع میاد تو ذهنم این همه می پرورونمشون این همه حرف برا گفتن دارم اما فقط تو حرف زدن ید طولایی دارم. تو نوشتن... نوشتن مرگ منه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 12:51 توسط سروش پارسا |

چند شب پیش یکی از شبکه های رادیو داشت برنامه ورزشی پخش می کرد. من با MP3 PLAYER داشتم گوش می کردم. با حسن بیادی، یکی از اعضای هیات مدیره پرسپولیس و به قول بیادی و دولتی ها پیروزی، یک گفت و گوی تلفنی چند دقیقه ای انجام دادن. مجری در باره این که سرمربی این فصل پرسپولیس کیه، از بیادی می پرسید. بیادی که یکی از مردان احمدی نژاد تو هیات مدیره پرسپولیسه و خیلی به برادرمحمود نزدیکه، گفت "سرمربی این فصل پرسپولیس قطعا ایرانی خواهد بود (یعنی این که خارجی نیست). چرا که در اعتقادات ما هست که غیر مسلمان نباید به مسلمان مسلط بشه و نباید مسلمانان زمینه چنین تسلطی را فراهم کنن و زیر دست غیر مسلمانان باشن. اما ما به دانش مربی های خارجی نیاز داریم و مربیان خارجی باید بیایند و تحت امر سرمربی مسلمان داخلی کار کنن." مجری دو باره پرسید آیا امکان داره از کشورهای مسلمان صاحب فوتبال، مثل ترکیه، سرمربی بیارن. بیادی هم انگار جرقه خوبی تو ذهنش زده شده بود، بلافاصله و با لحن عاقل اندر سفیح (درست نوشتم؟) و حق به جانبی گفت "بله قطعا این هم می تونه گزینه خوبی باشه و ما بررسیش می کنیم"

اینا رو شنیدم و پس از لختی درنگ شیرفهم شدم که اساسا سرمربی خارجی برای بالا بردن سطح ورزش کشور استخدام نمی شه که. بلکه اونا میان تا به کادر فنی و بازیکنای تیما فرمان روایی کنن. اونا خیلی آدمای بد و ستمگرین. وای که چه قدر تو این سال ها سرمربی خارجی تو مملکتمون داشتیم. وای که چقدر ستم شده به ما. اصلا سرمربی خارجی اخ و تفه، سرمربی خارجی یعنی چی؟ خیلی مسخره و بچه گانه است اگه این جوری فکر نکنیم. باید همین جوری فکر کنیم. یه وقت فکر نکنیم که ما نمی خوایم پول خرج کنیم. یه وقت فکر نکنین که ما توانایی آوردن سرمربی خارجی رو نداریم. یه وقت فکر نکنین که اگه سرمربی خارجی بیاد ما دیگه نمی تونیم تو تیم دخالت کنیم. نه اصلا از این فکرا نکنین. نکنین ها.

در ضمن اسم تیم هم پیروزیه نه پرسپولیس. چرا که ما تو اسلام پرسپولیس نداریم. پرسپولیس اولا مال کافراست، دوما مال زمان طاغوته. ولی پیروزی جزو شعارای مردم تو جریان انقلاب بوده و اسلامیه؛ "استقلال، پیروزی، جمهوری اسلامی"

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 10:57 توسط سروش پارسا |

می خواستم وبلاگم جایی باشه که خیلی از نوشته های شاید صرفا سیاسی ای که می نویسم توش نباشه... تا این جاش هم خیلی از نوشته هایی رو که برای نشریه های دانشگاه می نوشتم، تو وبلاگم نذاشتم. اما دیگه تصمیم گرفتم بیشتر چیزایی که می نویسمو بذارم اینجا. آخه این روزها مطلب کم می نویسم. باید یه جوری وبلاگمو به روز کنم. خودم از این تغییر رنگ و بو ناراحتم.

این مطلب با کمی سانسور، تو نشریه کاغذاخبار انجمن اسلامی زاهدان، چاپ شد.

چندی پیش در خبرها شنیدم امام جمعه موقت مشهد -آیت الله علم الهدی- خواستار جلوگیری از برگزاری هر گونه کنسرتی در شهر مشهد شده بود و دعا کرده بود که آن شهر عاری از این چیزها شود. بی درنگ به یاد ابرچهره فرهنگی ایران، استاد محمدرضا شجریان افتادم. استاد مشهدی است. به این اندیشیدم که اگر تاریخ مشهد را بنویسند و از بزرگانش یاد کنند، بی شک شجریان را از قلم نخواهند انداخت و از آقای علم الهدی نمی دانم که چیزی گفته خواهد آمد یا نه؟ هر چند تاریخ فقط از نیکان یاد نمی کند که بَدان نیز در آن سهمی نه اندک دارند. به این اندیشیدم که اگر از فرهنگ ما موسیقی را بگیرند، چه دارند که بدهند و جای خالی والاترین هنر انسانی را پر کنند؟ به این اندیشیدم که اگر بازگشتی باشد و تاریخ دوباره آغاز گردد، چه می شد اگر قاطبه اهل صورت را چون آیت الله سراج (پدر حسام الدین سراج، خواننده و موزیسین) گرایشی عمیق به موسیقی می بود؟ چه می شد اگر تقدس موسیقی نه فقط در یارسان کرماشان (کرمانشاه) که در همه جای جغرافیای ما می بود؟ چه می شد اگر دنیا را از زاویه بدبینی نمی نگریستند و زیبایی ها و هنرها را گمراه کننده نمی دانستند و خوار نمی کردند؟ و ای کاش آنان که با دل نهادن به اسطوره آدم و اندیشه های سامی، دنیای بی موسیقی ای را آرزو داشتند، چنین می پنداشتند که «ما همه اجزای آدم بوده ایم/ در بهشت این لحن ها بشنوده ایم».

ولی افسوس، جماعتی عمده تاثیر را بر تاریخ ما نهادند که «نظر حرام بکردند و خون خلق حلال». ای کاش می شد تاریخ دوباره آغاز گردد، اما باز هم موسیقی موسیقی باشد و این بار خون ریزهامان هنردوست باشند و کوردل هامان تامل گر. ما را از چه نعمت هایی محروم کردند، افسوس، از چه زیبایی هایی، از چه نعمت هایی، چه استعدادهایی.

نمی داند، نمی تواند که بداند موسیقی چیست، آن که چشم بسته و پیش از مطالعه و پژوهش، برای همه چیز حکمی آماده دارد. چگونه خواهد دانست که موسیقی جلوه ای از انسان متعالی است؟ که تعالی یک جامعه، بی هنر شدنی نیست؟ ای کاش بداند و ای کاش تر منافعش بگذارد تا بیش از این بر بادمان ندهد...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 15:27 توسط سروش پارسا |

وسط ظهر بر روی پله ای افتاده بود، دود از سرش موج زنان برمی خواست و بالا می رفت و در هوا گم می شد. همچو معتادی زار و نحیف که بی حال و تلوتلو خوران و غم خوران و اندیشه کنان می رود و در دور دست ها از نظرها ناپدید می شود. همه پله را آفتاب گرفته بود و در گرمای سوزان خود به سکوت فرو برده بود، تنها همان اندک جایی سایه بود که او آن جا تکیده بود و می سوخت. رهگذران بی تفاوت از کنارش می گذشتند، بعضی هاشان حتی بی هیچ نگاهی. شاید هم توجهی را جلب نمی کرد. ولی من در همان یک دو لحظه گذر، خوب نگاهش کردم. پوزخندی بر لبانم نقش بست که او نیم سوز از لبان کدام لارجی جدا گشته ؟! و زود محو شد که صحنه عمیقا زار بود. مرا به خود می خواند، شاید که باید تابلویی از او می آفریدم...

آفریدم، اما چون همیشه نه دلچسب و راضی کننده. همیشه از نوشتن بیزاری جسته ام که آن چیزی که در سر دارم را نمی توانم به روی کاغذ بیاورم...

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 13:30 توسط سروش پارسا |

توله تازی پریشان بود و مضطربانه دور و برش را نگاه می کرد و با عجله و تند می رفت. برایم تجسم صحنه ای بود: مرد لاغر و نحیف و ژولیده ای، لخت و عور، برای فرار از نگاه های مردم و رساندن خود به جایی پنهان از دیده ها...

سرش را پایین می گرفت و جرات و جسارتی در نگاه و حرکاتش نبود: مرد از طبقه ای فرودست و توسری خور بود، اعتماد به نفسش خیلی پایین بود...

لاغر بود مثل همه تازی ها: فقر و نداری و گرسنگی مرد...

دور چشمانش سیاه رنگ بود: تجسم گود افتادگی چشمان مرد...

دمش را محکم لای پاهایش گرفته بود: ترس و اضطراب و گریز مرد...

هی مسیرش را عوض می کرد: مردی بی اختیار، دستخوش تلاطم امواج روزگار...

خیال ها گذر کرد و توله تازی اعماق ذهن و خاطر من را کاوید و برایم برملا نمود...

این خیالات، من بودم که با اشاره ای درگیر بیچارگی های رسوب کرده ذهنم می شدم...

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:14 توسط سروش پارسا |

ترم یک بودم، سال 81. چند هفته بیش نبود که آمده بودیم دانشگاه. محیط دانشگاه تازگی ها و جذابیت های دیگری داشت. پیش از این که وارد دانشگاه شوم می دانستم یک انجمنی خواهم بود. یادم نیست کدام انجمن اسلامی داوود هرمیداس باوند (استاد روابط بین الملل دانشگاه تهران و صاحب نظر در مسائل سیاسی) را دعوت کرده بود. برنامه در یک بعد از ظهر ملایم در سالن آمفی تیاتر ادبیات برگزار می شد. هرمیداس را پیشتر می شناختم. این جا و آن جا زیاد مطلب می داد و با او مصاحبه می کردند. جلسه برخلاف روال آن روزها که جلسات سیاسی دانشجویان زیادی را جذب می کرد و هیجان های زیادی داشت، شور و حالی نداشت. هرمیداس رفت بالا. چند ده دقیقه صحبت کرد.

یادم نیست موضوع جلسه چه بود. کمی کسل کننده بود، حتی برای من مشتاق مسائل سیاسی. البته لحن آرام و یکنواخت هرمیداس نیز بی تاثیر نبود، شاید هم چون حرف ها را قبلا بسیار شنیده بودم. آنگاه نوبت به پرسش های شفاهی رسید. یادم هست یک دانشجوی کُرد در مورد وضعیت ملت کرد در خاورمیانه و ایران پرسید، دیگران یادم نیستند.

اما چون یک نقطه پررنگ همیشه در ذهنم هست، یک استادی که تنهایی ردیف جلو صندلی ها را پر کرده بود، رفت بالا و سخن آغاز کرد. چنان با ابهت و باکلاس گام برمی داشت و سخن می گفت که در ذهن من ترم یکی ابهت دانشگاه را چند برابر می کرد. و آغاز کرد؛ روابط آمریکا و اسرائیل. ساختار سیاسی اسرائیل و آمریکا و کارتل های اقتصادی و قدرت های تاثیرگذار آن ها را بررسی کرد. اوه فوق العاده بود، جلسه از کسل کنندگی اش خارج شد، لااقل برای من.

شاید یک ربع ساعت سخن گفت و نظریه های مختلف را در باب روابط آن دو کشور و حمایت های آمریکا از اسرائیل به چالش کشید و به هر کدام ایرادهای مهم و اساسی وارد کرد. مثلا این که می گویند یهودیان ثروتمند و قدرتمند آمریکایی عامل حمایت های بی دریغ آمریکا از اسرائیل هستند را رد کرد، اما یادم نیست با چه استدلالی و... . نیامده بود که سوالی از هرمیداس بپرسد، می خواست موضوعی را باز کند و طرحی نو درافکند. خدای من، او که بود؟

از دور و بری هایم پرسیدم، کسی نمی شناختش. سخنانش را پایان داد و پایین آمد. نگاهم در او گره خورده بود. و هرمیداس انگار که حالا نوبت اوست، چون کسی که خود را استادی می یابد در برابر شاگردی که از او بیشتر می داند و عمیق تر می بیند و استاد نمی خواهد بگوید همه چیز را نمی داند، به زبان آمد. باز هم حرف های تکراری؛ بی استدلال های محکم و بی احتجاجی نو، در باب روابط آمریکا و اسرائیل، حجت های پیشین را بیان نمود. وای خدای من... خوب بابا وقتی بلد نیستی، دم فرو گیر، حتما که نباید جواب بدهی. حتما که نباید اظهار فضل کنی. یک کلام بگو نمی دانم، یک کلام بگو با ایده نویی آشنا شدم. فروتن باش.

واقعا اعصابم را به هم ریخت. در میان بافته های هرمیداس که اینک بچه گانه و کم مایه می نمود، استاد بلند شد و رفت و چه غرورانگیز رفتنی که من را خوش آمد. من می فهمیدم که ناراحت شد، من می فهمیدم. دقایقی بعد جلسه به پایان رسید.

من فاصله ادبیات تا مهندسی را پیاده می رفتم که استاد را دیدم؛ می خرامید. آن قدر رو داشتم و آن اندازه حرص جلوه گری در من بود که بارها بی مقدمه به سراغ آدم های بزرگی که جایی می دیدم، می رفتم. اما استاد را فقط نگاه کردم. به داخل کوی اساتید که پیچید، من گذشتم. اما خاطره آن دقایق سوال برانگیز مثل یک معما همیشه در ذهنم می گذشت.

مدتی به دنبال استاد گشتم؛ نمی دانستم کیست و در کدام گروه است. حتی بعدها گمان می کردم که استاد پروازی بوده باشد، چرا که دیگر ندیدمش. چند بار یکی را دیدم که شبیه او بود. اما زود فهمیدم اشتباه گرفته ام.

چند هفته پیش بود به وبلاگ رضا (http://qasedak.blogfa.com/) سر زدم. مطلب جدیدی گذاشته بود. شروع کردم به خواندن؛

«پریشب بود، یه اس ام اس داشتم؛ «پروفسور خشنودی مرد»، همین! باورم نشد. زنگ زدم به چند جای دیگه، گفتن راسته! پکیدم، دلم ریخت. سنش بالا نبود، خیلی سرحال و مثل همیشه با ابهت.

استادم بود و استاد خیلی های دیگه. آبروی دانشگاه بود. هنوز باورم نمی شه. رفتن بعضی ها خیلی سخته. اگه کاری از دستش بر می اومد، انجام می داد. با این که استاد تمام بود، ولی بعضی وقت ها یک کارایی می کرد که کسی باورش نمی شد خشنودی با اون کبکبه و دبدبه ش صمیمی نشون بده.

دیر رسیدم، می خواستم برم بندرعباس. اما بچه ها همه دیروز رفته بودن. باورتون می شه دانشگاه بدون اون؟! ای روزگار. بابا چه طور ممکنه سکته کرده باشه؟! اون که حتی نوشابه هم نمی خورد!!!

خیلی وقت بود که زده بود تو خطای دیگه. از سیاست بگیر تا فلسفه و کوانتوم. انگار از مهندسی پر شده بود. بعضی وقت ها بحث هایی رو شروع می کرد که اگه کسی نمی شناختش، باورش نمی شد که این بابا استاد مهندسی شیمیه. مقاله ش در مورد عضق و آنتروپی، بحث هاش در مورد دولت و ملت. وای؛ یه بار هرمیداس باوند اومده بود دانشگاه و داشت در مورد سیاست خارجه حرف می زد. یکی از دوستان مسئول جلسه بود.

یه کاغذ بهش دادن که توش اسم کسایی بود که درخواست سوال شفاهی داشتن. خشنودی هم بود. پرسید کیه؟ گفتن بابا همینه که جلو نشسته. رفت بالا و شروع کرد به بازکردن یه مطلب که فکر می کرد دانشجوها نگرفتن و بسیار هم مهم بود.

کتاب های رو معرفی کرد که ما از خودمون خجالت کشیدیم! اصلا ازش استفاده نکردیم، هیچ کس! حالا که مرده، تازه فهمیدیم کی بوده. ای امان از ما که تا وقتی کسی هست، قدرش رو نمی دونیم. آقا برگرد! قدم می زنم تو دانشگاه، بغضم می ترکه! جرات ندارم برم طرف گروه!»

می توانست خوشحال کننده باشد، من جواب معمای چند ساله ام را پیدا کرده بودم. اشک در چشمانم حلقه زد و صدای علیرضا افتخاری در مغزم طنين انداخت؛

وای از آن گلی که دست من بود

خموش و یک جهان سخن بود،

خموش و یک جهان سخن بود...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 16:11 توسط سروش پارسا |