تبليغاتX
آزادکیش

آزادکیش

اجتماعی

نه جای دلتنگی

مدت ها بود که در آرزوی خواندن "گلستان" بودم که "نه جای دلتنگی است". سال ها پیش خوانده بودم اما روزنامه وار. خیال تأثیر پذیرفتن از نثر و زبانش در سرم بود. سرانجام، چندی پیش در نمایشگاه کوچک کتاب در تربت حیدریه، گلستان جیبی ای یافتم و خریدم و در آسایشگاه پادگان خواندمش. البته از آنجا که آنچه در آن تمامم، ناتمامی کارهایم است، هنوز فصل آخرش را بعد از بیش از یک ماه، نخوانده و کتاب را به پایان نبرده ام! در همان آغاز خواندن به ذهنم آمد که آنچه در نظرم جالب است یا مشهور، زیرش خط بکشم و آنگاه اینجا ارائه دهم. گلستان را که میخوانی، در میابی که بسیاری از عبارت ها و مثل های زبان دری، برگرفته از این اثر ماندگار است. و در یک کلام، "گلستان نه جای دلتنگی است"...

دیباچه

1- ای که پنجاه رفت و در خوابی          مگر این پنج روز دریابی

2- گل همین پنج روز و شش باشد         وین گلستان من همیشه خوش باشد

3- مردیت بیازمای، وانگه زن کن.

باب اول

در سیرت پادشاهان

1- خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.

2- نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.

3- اسب تازی و گر ضعیف بود       همچنان از طویله ای خر به

4- تا مرد سخن نگفته باشد        عیب و هنرش نهفته باشد

5- ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. (با پوزش از نقل این قسمت. مراد فقط نقل بود)

6- محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.

7- صد درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

8- سر چشمه شاید گرفتن به بیل        چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

8- پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است      تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است

9- آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.

10- با بدان یار گشت همسر لوط        خاندان نبوتش گم شد

     سگ اصحاب کهف روزی چند        پی نیکان گرفت و مردم شد

البته مصرع نخست را بیشتر اینگونه شنیده ایم؛ پسر نوح با بدان بنشست)

11- عاقبت گرگ زاده گرگ شود       گرچه با آدمی بزرگ شود

12- باران که در لطافت طبعش خلاف نیست       در باغ لاله روید و در شوره زار خس

13- پادشه را کرم باید، تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتش ایمن نشینند.

14- شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است.

15- قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

16- از آن کز تو ترسد، بترس ای حکیم

17- آنان که غنی ترند، محتاج ترند.

18- بنی آدم اعضای یک پیکرند          که در آفرینش ز یک گوهرند

     چو عضوی به درد آورد روزگار          دگر عضوها را نماند قرار

     تو کز محنت دیگران بی غمی           نشاید که نامت نهند آدمی

19- مردنت به که مردم آزاری

20- سلطانی که به زر بر سپاهی بخیلی کند، با او به جان جوانمردی نتوان کرد. (نمیتوان در راهش جان خود را نثار کرد)

21- معزولی به نزد خردمندان به که مشغولی. (البته مراد فقط نقل است. برخی سخنان استاد سخن با باورهای من همخوانی ندارد)

22- مبین آن بی حمیت را که هرگز       نخواهد دید روی نیکبختی

     که آسانی گزیند خویشتن را       زن و فرزند بگذارد به سختی

23- کس ندیدم که گم شد از ره راست

24- آن را که حساب پاک است، از محاسب (محاسبه) چه باک است.

25- {...} یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان.

26- هیچ کس نزدند بر درخت بی بر سنگ

27- بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است، هر که آمد بر او مزیدی کرد تا بدین غایت رسید.

28- خر باربر به که شیر مردم در.

29- گاوان و خران باربردار       به ز آدمیان مردم آزار

30- دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند، تواند.

31- توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

32- عمر گرانمایه در این صرف شد       تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

     ای شکم خیره به تایی (نانی) بساز        تا نکنی پشت به خدمت دو تا

33- چو بینم که رأی شما بر صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن نشاید.

      چو کاری بی فضول من بر آید          مرا در آن سخن گفتن نشاید

34- بزرگش نخوانند اهل خرد       که نام بزرگان به زشتی برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 18:42  توسط سروش  | 

...

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 15:43  توسط سروش  | 

در "گلستان" که "نه جای دلتنگی است" خواندم؛

مردیت بیازمای وانگه زن کن

!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 18:14  توسط سروش  | 

نوروز کهن بازرسید. گرامی و خجسته باد گران جشن ایر-ان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 19:30  توسط سروش  | 

بجنورد ۱۸/۷/۹۰

بر خلای درب و داغان و معلوم الحال پشت آسایشگاه نشسته بودم و داشتم از درد اسهال خلاص میشدم که ناگاه چشمم بر یکی از دستنوشته های روی در افتاد:

بجنورد ۱۸/۷/۹۰

خیلی به من برخورد که نام شهرم را در چنین جایی ببینم. و به یاد آوردم که چه بی تفاوت از کنار نام دیگر شهرها و جاها که اهالیشان (سربازان) بر در و دیوار این دستشویی به یادگار گذاشته بودند، بارها و بارها گذشته ام.

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت 18:21  توسط سروش  | 

به تو

ره نموده شدن را نیازی نیست، لیکن باید گفت یا که نوشت. شنیده شدن را -گاه- گریزی نیست.

در غربت این دیار، سپارنده ی روزگار،خواهش درون را گاه چنان به گرز گران باید که سر بکوبد که اگر نه، خود را درمانده ی کوره راه آرزوهایی میابد که خویشتن را به رسالت، جامه پوشانِ تحقق بر ایشان میبیند. نه بر امروزین و دیروزین که بر بنیادین خواهش ها باید که نهیب زند "نه امروزین و دیروزین که بنیادین آرمان هایم را..." چگونه فرو توانم گذاشت! حال آن که سال رفته را نه در برآوردن ایشان، هدر کرده ام!

کمی آن سوتر، در غربت یک دیار دیگر، مسئله اما این نیست!

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1390ساعت 1:19  توسط سروش  | 

شاه و گدا

دوستی -نازنین- توجه ام را به این نکته جلب کرد که چرا در بیشتر داستان ها و نمایش ها و فیلم و سریال های ما، اگر عشقی و پیوندی هست، مردی فروتر -از بابت جایگاه اقتصادی و اجتماعی- به وصال زنی فراتر از خود میرسد؟

از او نمونه هایی خواستم. فرهاد و شیرین، فیلم تایتانیک، فیلم شب مهتاب، فیلم دل شکسته و... را ذکر کرد.

داستان و نمایش و فیلم و... روی هم رفته، برساخته های انسانی از این دست، بی شک یکی از کارکردهاشان، به ویژه در گذشته که انواع ادبی چندان متکثر نبوده اند، جبران کمبودها و ناکامی ها و آرزوهای دست نیافته آدمی است. پایگاه اقتصادی و جایگاه اجتماعی، دو خواسته انسان متمدن اند. دو خواسته متناظر و در هم تنیده. دو خواسته ای که در جامعه ی پیچیده و تخصص یافته (جامعه ای که تقسیم کار در آن هست)، هر چه کسی از آن ها بی بهره تر باشد، بدان ها تشنه تر است. شاید هم از این روست که انسان قصه ساز، قوچ علی چوپان را از کوه و دشت، در جست و جوی قیز خانم، تا قصر حاکم میآورد و دست آخر این دو را به وصال هم میرساند. قوچ علی داماد حاکم و پس از او حاکم میشود. یعنی به طبقه ی بالادستان میپیوندد و روح سرخورده ی داستان سرا و داستان نیوش را مرحمی میشود.

از سویی همیشه این مردان نیستند که در داستان ها به سراغ زنی از طبقات بالاتر میروند. اگرچه اکثریت ندارند، کم نیستند مردانی از بالادستان که دل به زنی از فرودستان بسته و داستان اگر پایانش خوش باشد، این دو به هم میرسند. لیکن در هر دو حالت، در بیشتر داستان ها، مردان کنشگران و زنان واکنشگران اند. مردان جست و جوگرند و تلاش کننده برای جامه عمل پوشاندن به هوای دل خویش. و زنان خواسته میشوند و به عشقی تن میدهند. پس مردانند که یا به بالادستان میپیوندند یا فرودستان را به خود -اگر بالادستند- میپیوندانند! و این در اصل مسئله هیچ ناهمسازی ای نمیآفریند. همان است که گفتم: تلاش برای برشدن اجتماعی و اقتصادی. ناگفته نگذارم که در سرایش داستان عاشقانه، ایجاد فاصله ی شاه و گدا برای شخصیت های اصلی داستان، خود از جذابیت های اصلی داستان است. تناقضی است که در جامعه چندان محلی از اعراب ندارد و سر و ته ش زودی هم میآید اما در عالم مجاز، خود، گره داستان است که پرداختن به آن و حل کردنش، میشود داستان.

اگر این رویکرد را در داستان سازی های کشورمان، غالب میدانیم و اگر نخواهیم که آن را صرفا رویه ی جاافتاده تصور کنیم، من این گونه درمیابم که انسان ایرانی، برای تحرک اجتماعی، چشم به شایستگی و تلاش پی در پی و درازمدت ندارد و طفیلی وار میخواهد این پله ها را بالا برود. شاید. و این، ناخودآگاه، خود را در روح داستان پردازش نمودار کرده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 23:44  توسط سروش  | 

...

نوشتن همیشه سخت بوده است! طرفه آنگاه که ذهنت مشوش است و موضوع ها یا کم اند یا کمرنگ.

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 18:30  توسط سروش  | 

توجه

امروز ساعتی چند در اداره راه و ترابری ایرانشهر بودم. قرار بود جلسه ی مناقصه ساعت 10 برگزار شود که البته سه ساعت دیر شد. در و دیوار اداره مزین به آیات و احادیث و سخنان بزرگان مملکت بود. طرفه آن که موضوعی هم کار کرده بودند. موضوعی که توجه م را در چند مورد جلب کرد، "حجاب" بود. در فلکسی ای که به دیوار چسابنده بودند، حدیثی از پیامبر اسلام بود با این برگردان: خدا (الله) بینی ٍ بی غیرت را به خاک میمالد. و در زیر آن جمله ای بود که نفهمیدم از پیامبر است یا از اداره ی کل راه و ترابری جنوب استان سیستان و بلوچستان؛ غیرت مردان را در حجاب زنانشان جست و جو کنید.

فلکسی دیگری بود که با نرم افزار، نقاشی گونه ای را رویش کار کرده بودند و در آن زنی با چادر نقش شده بود که رخش، هر چند نقاشی نشده بود اما نورانی بود. در میان چادرش نقش های گل و مرغ بود که آدمی را یاد گلستان میانداخت و پیامش را این گونه دریافتم که وجود زن باحجاب، چون گلستانی خرم و دلکش است. در این طرح، تنها روی زن در زیر پوشش نبود و نمیدانم چه طور شد یک لحظه در این اندیشه شدم که ساعدش برانگیزاننده تر است یا روی وی؟! حال که حتی ساعد وی زیر پوشش است، پسندیده تر آن که روی وی نیز پوشیده باشد. بی شک روی زنان زیباتر و برانگیزاننده تر از ساعد ایشان است. در این فلکسی آمده بود؛

حجاب

-مصونیت است

-محدودیت نیست

-متنانت است

-همه موراد

و در برابر گزینه ی پایانی، تیک زده بود که نشانه ی گزینه ی درست است.

حوصله ام از الافی سررفته بود. مجله ی "راهبران" که ویژه نامه ی اداره ی راه و ترابری است را از روی میز جلویم برداشتم و بنا بر عادت از چپ به راست برگ زدم. همان آغاز برگ زدن، در رویه ی پایانی، نقاشی ای انداخته بودند که دختری چشم درشت، ابروکمان، غنچه دهن و باریک بینی، با چادری همه ی تن را پوشانده بود و تنها گرده ی رویش عیان بود. قطره های باران که همه چون چشم تصویر شده بودند، در حال باریدن بودند و دخترک چتری بر سر گرفته بود. و گوشه ی این نقاشی جمله ای نقش شده بود که درون مایه اش این بود که در برابر این همه نگاه، چادر چون چتری تو را حفظ میکند. بیشتر رویه های این مجله، عکس فرزندان ممتاز کارمندان اداره ی راه بود. به تماشای فرزندان نشستم. ناگاه این چشم ناپاکم به عکس بی روسری و با گردنی برهنه از یک دختر کلاس سومی افتاد و سرشت گناه آلود انسانی ام مرا در تماشای این دخترک زیبا به درنگ واداشت!

حوصله ام سرتر رفت و به سالن رفتم تا گام بزنم. بر تابلو اعلانات توی سالن ابلاغیه ای بود که شرایط چاپ  عکس فرزندان ممتاز کارمندان در مجله ی "راهبران" را فرمایش کرده بود. یکی از شرط هایش این بود که "عکس  دختران باید با حجاب کامل اسلامی باشد."

یک فلکسی دیگر بر دیوار سالن کوبیده شده بود که با طرحی زیبا و گیرا، و با رنگ های پرچم ایران، دو واژه ی حجاب و کرامت را رویش نقاشی-خط کرده بودند. و زیر آن نوشته بودند؛ حجاب کرامت است.

پای چند تا از این تابلوها و فلکسی ها، عبارت "کانون بانوان اداره ی راه و ترابری" نقش بسته بود. برایم جالب بود که این اداره ی فنی ٍ کم بانو، چه توجه گسترده ای در امور فرهنگی دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آذر1389ساعت 15:26  توسط سروش  | 

قربان

مسلمانان -شاید امروزه- عید قربان را روز نمادین کشتن نفس و هواها در خود، برای نزدیک شدن (قربان) به خدایشان میدانند. با این حال در این روز جانوران را میکشند. درود بر این نمادگرایی و فلسفه ی عمیقش. این رسم -از دید متن های دینی- بازمانده ی سنت ابراهیم (از پیامبران الهی) است که به دستور خداوند خواست فرزندش را سر ببرد تا این گونه به خدایش نزدیک شود. از آن سو باستان شناسان، کشتن و سربریدن انسان برای قربان به خدا را از رسم های باستانی همبودی(جامعه) های بشری میدانند. خاصه برای فرونشاندن خشم خدایان. این انسان ها که در پیشگاه خدا سربریده میشدند، هدایا و رشوه هایی بودند از سوی مردمان به خدا تا مهر او را به خود بیانگیزند یا خشم او را فرونشانند. گروهی از دانایان، داستان قربانی کردن ابراهیم را نمادی میدانند که جامعه سربریدن جانوران را به جای انسان در راه خدا برگزیده است. و به شادی این پیشرفت بشری، این روز را جشن میگیرند.

به هر روی دانایان و خردگرایان، از دین پرتند و هر چه که بگویند، همه اش حرف است. کلام خدا که رد خور ندارد. دارد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 10:43  توسط سروش  | 

بزن

در اتوبوس مشهد-بژنورد نشسته بودم. ردیف جلوی من یک زوج جوان ِ روستایی با نوباوه ی خود -صغرا- و خواهر ِ جوان ِ آقا نشسته بودند. مادر ِ صغرا کرد بود و پدر ترک. صغرا هم به دری (فارسی) خطاب میشد.

کودک در آغوش پدر بود و نق میزد. پدر خواست تا سیاستی کرده، بچه را آرام کند. به وجد آمد و با صدایی ذوق زده درآمد که "مامانه بزن"! مادر که گویا نکته ی پادتربیتی این سیاست همسر را دریافته بود گفت "نه مامانه ناز کن". "از حالا به بچه بگی مامانه بزن، دو روز دیگه چه کار مکنه!".

دقایقی دیگر گذشت و صغرا همچنان در آغوش مادر و پدر و عمه دست به دست میگشت. در آغوش عمه بود و نق میزد. عمه هم سیاستی اندیشید و با لحن پرمهری گفت "بابا ر ِ بزن. هااا، بابا ر بزن". و پدر چیزی نگفت.

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 16:0  توسط سروش  | 

تذکر

در نوشته های گذشته، مستقیم و نامستقیم به "بلوچ" ها اشاره ها کرده ام. از ایشان نوشته ام، یا درباره ی شان گفته ام. دو ، سه تن از دوستان به من تذکر دادند و گله کردند که چرا از بلوچ ها چهره ی ناخوشایندی مینمایانم! آن چه در پی می آید پاسخی است بر این خرده ها که گرفته شده اند.

گمان دارم که قلم من، بر نقد جامعه بیشتر میچرخد. و این چرخش، گاه به طنز پنهان پهلو میزند. حال آن چه در تیررس این قلم نشانه میشود، هر چیزی بوده است؛ آخوند، کارگر و بنا، راننده و... بلوچ و فارس، پیر و جوان، زن و مرد و... . باور ندارم که قلمم بر هجو یک گروه قومی فرسوده باشد. خاصه آن که آگاهانه و مسئولانه از این کار گریزانم. اگر "مبال" خراب و درب و داغان و کثیفی را در بلوچستان تصویر کرده ام، بی شک از آن روی بوده  که مثالی خوب برای نقد یک فرهنگ و یک مردم ارائه داده باشم. و همان طور که دوستان در نظرها هم اشاره کردند، "مبال" های همه جای مملکت ما این وضع و روزگار را دارند. اگر یک معتاد ساده دل را این جا آورده ام، دیگر تقصیر من چیست که از قضا ایشان بلوچ هم هست! و اما در باب زبان و واج های بلوچی باید گفت که هر زبانی ادبیات ویژه ی خود را دارد، چنان که کاملا و دقیق به زبان دیگر ترجمه پذیر نیست. از این ها گذشته، هر زبانی دستگاه آوایی خود را دارد که بی شک با دستگاه آوایی زبان های دیگر تفاوت ها دارد. حال اگر در زبانی _مثلا بلوچی_ واج "ف" نیست، این نه زشت است نه کاستی. اما بسیاری، با معیار گرفتن زبان رسمی، زبان های دیگر را با آن میسنجند و هر جا که تفاوتی بود، زبان سنجیده شونده را کاستی دار و نارسا میدانند در حالی که هر زبانی گویایی و توانایی های خود را دارد. و هیچ زبانی معیار نیست.  مثلا روزگاری عربی را زبان معیار و برتر میدانستند و زبان های دیگر، در سنجش با عربی، چون تفاوت هایی داشتند، نارسا و بی فصاحت در شمار می آمدند. این گونه نگاه ها، نه زمینه ی دانشورانه دارد، که ریشه در مسائل اجتماعی و سیاسی دارد.

از سوی دیگر نباید از یاد برد که بلوچستان محروم ترین جای ایران است. جایی که مردمش دو جرم عمده دارند؛ یکی قومیتشان و دیگری مذهبشان. هر چند که از مسئولیتی که بر دوش مردم بومی برای پیشرفت و امروزی شدن هست، نباید گذشت. من قلم فرسا، نباید از نظر دور بدارم که این جا بهداشت کیفیت خوبی ندارد، باسوادان کم اند، هنوز زندگی قبیله ای با قوت جریان دارد، واپسگرایان راهبر مردم اند و... .



+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 10:16  توسط سروش  | 

ثبت است که در دوره های قحطی و جنگ های خانمان سوز، ایرانیان، بسیار از میهن گریخته اند و ترک یار و دیار کرده اند: در حمله ی عرب و در یورش ترک و مغول... .

اینک ما را چه آمده که فوج فوج و گروه گروه به اقصای عالم میگریزیم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 11:29  توسط سروش  | 

واگذاری

این روزها گاهی پیش می آید که کسی تو را به پروژه ای دعوت میکند که خود را در واگذاری آن نفوذدار میداند. با رئیس شرکت در میان میگذاری و پیگیر میشوی. در همان برخوردهای اول میفهمی که خیلی از چیزها قرار نیست شفاف شود و درمیابی که با یک دلال دست چندم طرفی! به گفت رئیسمان "این جا همه به فکر دلالین. هیچ کی به فکر کار نیست!".

این طرفت، گاه یکی از آشنایان است که مدت هاست از تو احوالی نمیپرسد و ممکن است خانم هم باشد. ناگاه گوشی ات به تماس شماره ی ایشان منور میشود و خانم چنان عشوه گرانه حال و احوال میکند که آدم فکرش جای دیگر میرود! به هر حال اصل مطلب ابراز میشود و تو از این که ابراز دوستی هایِ بارِ دیگر صمیمی شده، معنایی دیگر داشته اند، کمی سرخورده میشوی. اما چه میتوان کرد، عادت کرده ای که این رسم زمانه است.

این دلال بازی شده است روال همه ی کارها و واگذاری ها! دلال برای دلال، دلالی میکند و دلال برای دلالِ دلال و هر کسی کمیسیون خودش را میخواهد. به گفت شریعتی "ماشاء الله مثل هزار لای گوسفند هر چه میکشی، می آید!".

پریسال، شرکت ما یک پروژه ی جدول گذاری و پیاده روسازی در بندر بریس چابهار داشت. این کار به صورت پیمان کاری به شرکت ما واگذار شده بود. شرکت ما به یکی از اعضای شرکت به صورت پیمانکاری و کنتراتی واگذارش کرد. ایشان پروژه را با مبلغی پایین تر به یکی از آشنایانش به صورت پیمانکاری واگذاشت. این آقا هم یک استادکار بنا گرفت و به صورت کنتراتی کار را به او داد. کار در مرحله ی پیاده رو سازی بود و باید پیاده رو ها با خاک مخلوط پر و با دستگاه کمپکتور کوبیده میشدند و آن گاه رویشان ملاط سیمان کشیده میشد. استاد بنا این پیاده رو سازی را به یکی از کارگرهایش، کنتراتی واگذار کرده بود. آقای کارگر رفته بود سر کار و پس از ساعتی به خانه ی کارگری بازگشته بود! پیمانکاران بالادست که در خانه بودند، شگفت زده از ایشان پرسیده بودند "چرا زود برگشتی؟!". و ایشان پاسخ گفته بودند که چند کارگر افغانی گرفتم و کار را به ایشان به صورت کنترات (پیمانکاری) واگذار کردم!! بالادستی ها از این واگذاری برآشفتند. همه ی پیمانکاران برخاسته، با هم بر سر کار رفتند تا به اوضاع سر و سامانی دهند. سر کار که رسیدند، دیدند کارگرهای افغانی، کار را به کارگرهای پاکستانی به صورت کنترات (پیمانکاری) واگذار کرده اند!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 13:47  توسط سروش  | 

مبال

پشت یکی از سرویس های بهداشتی-رفاهی ای که در کنار جاده ی پر رفت و آمد سرباز بلوچستان میسیازیم، شش توالت عمومی هست که چهار تایش مردانه است و دو تایش به زن ها رسیده! دیوارهای سنگی ساختمانش نشست کرده و در و دیوارها ترک برداشته. حتی کف نیز ناتراز شده و در این بیوت الخلأ که مینشینی، یک وری میشوی! در ها هم البته کامل بسته نمیشوند وشیشه ها نیز همه سالم و سرجای خود نیستند. هر توالتی یک دریچه (و نه پنجره) دارد که با پافشاری اداره  ی بهداشت، توری هایی بر آن ها چسبانده اند و مراجعان البته توری ها را دریده اند! روی دیوارهای سیمان سفید شده ی مبال ها، غوغایی است! از آن جا که به گفته ی مظفرالدین شاه قاجار، "آخر همه چیز ما باید به همه چیزمان بخورد"، دیوارهای سفید مبال تابلویی است برای ثبت آثار هنری، نوشتن شعارهای اخلاقی، تابلوی خبررسانی و نیازمندی ها و خدمات رسانی و... . یک جا شماره تلفنی نوشته شده، جای دیگرش بزرگ و خوانا نوشته "هرف زشت ننویسید، هر کس خودش ناموس دارد". در جایی اسرار خلق برملا شده: "فلانی هر شب ساعت فلان به فلان جا میرود". سربازی بر دل این تابلوی سفید کثیف، درد دل کرده و اندوه غربت را وا گفته. برخی، پان پراک* سرخ رنگ را بر دیوارها تف کرده اند. یک جایش نوشته "فلانی به فلانی ...ن داد" و جای دیگر اعلام نیاز به یک شریک جنسی شده و... . این توالت ها آنقدر زهوار در رفته و کثیف اند که تنها ایمان به پاک کنندگی شوینده ای چون صابون و البته تمرین و ممارست، تو را قانع میکند گاهی که تو را زور میگرد به آن ها رجوع کنی.

 

*ماده ی مخدر گیاهی که میجوند و پس از دقایقی آن را تف میکنند.

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 11:59  توسط سروش  | 

کار بزرگ

موسی، صاحب خانه ی کارگاه ما در روستایی در بلوچستان است. دری (فارسی) را به اندازه ی کافی میداند و نیکو سخن میگوید. دیپلمش را اوایل انقلاب گرفته و از این بابت برایم خیلی جالب است. آخر داشتن دیپلم، آن هم در آن زمان -در بلوچستان- چندان رویدادِ کم و روزمره ای نبوده!

امروز در دکانش بودم. نگاهم به پروانه کسبش افتاد. عکس پروانه اش، بدون ریش و عمامه است! با لبخند و اشتیاق گفتم "آقا موسی، بیا و ریشاتو از ته بزن..." هنوز سخنم به پایان نرسیده بود و از خوبی های شیک و زیبا و امروزی بودن سخن نگفته بودم که موسی سخنم را قطع کرد و گفت "میدونی جناب، زمانه ی ما زمانه ی فساده! و در این زمانه ی فساد، زنده کردن حتی یک سنت از پیامبر صل الله و سلم، کار بسیار بزرگیه".

نبودید که حال مرا ببینید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 19:39  توسط سروش  | 

در خود

هنوز ترمولک (ترم پایین) بودم. یکی از نخستین جلسه های کلاس های بعد از نوروز بود. استاد، "کلانیان"* بود! من چون بیشتر دوره ی ترمولکی، در ردیف جلو نشسته بودم، تنها. دقیقا زیر میز تریبونی و بزرگ استاد جای داشتم. من و استاد، فقط کله ی یکدیگر را میدیدم. در طول کلاس، همچون باقی کلاس های عمرم، حواسم پرت بود. جزوه گویی استاد پایان یافت و فضای کلاس غیر رسمی شد. برخی با یکدیگر گفت و گو میکردند و برخی با استاد. تا حضور و غیاب آغاز شود، هر کسی در کار خود بود و من سر در دفتر فرو برده و نقاشی میکردم. دیگر حتی کله ام هم در دیدرس استاد نبود. کلاس در همهمه ی پایان خود غرق بود و من در خود. از استاد و دانشجو، صدا می آمد. خدا میداند وجناتم چه از آن چه در ذهنم میگذشت، بروز میدادند؛ دستی چنین و چنان میرفت و می آمد، ابروانی بالا و پایین میشد و چشمانی، با مخاطب خیالی به اشارت نشسته بودند. یک آن اندکی هشیار شدم: همان طور که سر در دفتر داشتم، حس کردم کلاس ساکت شده است! لحظه ای بیشتر گذشت و این سکوت برایم مرموز شد! هنوز سر در دفتر داشتم اما از مرموزی سکوت سنگین کلاس، بر آن شدم سر برگردانم تا ببینم چه خبر است؟!

تا سرم را بالا آوردم، یک آن کلاس از خنده منفجر شد! استاد از بالای تریبونش خم شده، سرش را نزدیک من آورده بود تا ببیند چه میکنم! با صدایی رسا و لحنی مسخره و شوخی گفت "نقاشی میکنی؟!!!"

حتی دختران قهقهه میزدند. گویا حرکات و حالت هایم خیلی خنده دار بوده اند و خودم حواسم نبوده که کلاسیان مرا میپایند. لبخند به لب، سرخ شدم و چیزی برای گفتن نداشتم...

 

*نام خانوادگی اش "زمانیان" بود و چون تخصصش "اقتصاد کلان" بود، گاه کلانیانش میگفتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 9:46  توسط سروش  | 

صلاحیت

1-

"در حق معلمای حق التدریس خیلی ظلم شد. این بدبختا چند سال رفتن مناطق محروم و روستاها و... چند سال گچ خوردن و با حقوقی که پول کرایه شون هم نمیشه ساختن، چپ نرفتن، راست نیومدن به امیدی که یه روز استخدام بشن. حالا اومدن امسال یه آزمون برگزار کردن و اصلا معلوم نیست طرف کیه و کی نیست، سابقه ش چیه و... تو آزمون قبول شده و استخدام رسمیش کردن! حالا من خودم که احتیاجی به حقوق معلمی ندارم اما واقعا آدم خیلی زورش میاد. هیچ عدالتی رعایت نشده." این ها را "ناصر" -رئیس یک شرکت ساختمانی که آموزگار حق التدریس نیز هست- میگفت.


2- 

_"ب" کجاست؟ با شرکت هنوز حساب کتاب داره؟

+"ب" هنوز حساباشو با شرکت تسویه نکرده ولی دیگه معلم شده، رفته سر کلاس. هه هه هه...

_جدی میگی؟!! چه جوری معلم شد؟!!

+همین آزمونی که امسال برگزار کردن، شرکت کرد و قبول شد. الان استخدام رسمیه.

_اوه اوه، راست میگیا. یه بنده خدایی رو دیدم که حق التدریس بود و خیلی از این قضیه گلایه داشت.

+بله دیگه، اوضاع این طورریه...

_حالا این "ب" میخواد به بچه های مردم چی یاد بده؟! چه جوری میخواد بره سر کلاس؟!

تقریبا همه بچه های شرکت به "ب" حس بدی داشتند. آخر کی از یک آدم معتاد کریستالیِ کلاشِ جنده بازِ بی اعتبارِ... خوشش می آید؟!


3-

_خب، از مجید چه خبر؟

+مجید هم مشغوله. مشغول گازکشیه! تو همون شرکت داداشش کارگری میکنه.

_خوبه. از مدرک مهندسیش باید حداکثر استفاده رو بکنه!!

+مجید تو این آزمون استخدامی آموزش و پرورش شرکت کرد و قبول شد اما رد صلاحیتش کردن دیگه.

_به خاطر همین سابقه ی سیاسی که داشت؟

+ها دیگه. مگه به خاطر چی رد صلاحیت میکنن!

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 8:29  توسط سروش  | 

افاضات

ـ یک مجله ی هوادس برایم بگیر ممنون (یک بنا)

- پول من بده عصابم خورد نکن منتزرم (یک بنا)

- سلام فارسا (پارسا) جان هرکارمی کندیک شارژبفرست بایک دوست دخترهرف زدم شارژتمام کردم شرمنده شدم (یک کارگر بلوچ)

-...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 12:7  توسط سروش  | 

به تنگ آمدم

از این همه خوانده نشدن.

ماندم

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 21:38  توسط سروش  |