نه جای دلتنگی
مدت ها بود که در آرزوی خواندن "گلستان" بودم که "نه جای دلتنگی است". سال ها پیش خوانده بودم اما روزنامه وار. خیال تأثیر پذیرفتن از نثر و زبانش در سرم بود. سرانجام، چندی پیش در نمایشگاه کوچک کتاب در تربت حیدریه، گلستان جیبی ای یافتم و خریدم و در آسایشگاه پادگان خواندمش. البته از آنجا که آنچه در آن تمامم، ناتمامی کارهایم است، هنوز فصل آخرش را بعد از بیش از یک ماه، نخوانده و کتاب را به پایان نبرده ام! در همان آغاز خواندن به ذهنم آمد که آنچه در نظرم جالب است یا مشهور، زیرش خط بکشم و آنگاه اینجا ارائه دهم. گلستان را که میخوانی، در میابی که بسیاری از عبارت ها و مثل های زبان دری، برگرفته از این اثر ماندگار است. و در یک کلام، "گلستان نه جای دلتنگی است"...
دیباچه
1- ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی
2- گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان من همیشه خوش باشد
3- مردیت بیازمای، وانگه زن کن.
باب اول
در سیرت پادشاهان
1- خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.
2- نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
3- اسب تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویله ای خر به
4- تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
5- ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. (با پوزش از نقل این قسمت. مراد فقط نقل بود)
6- محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.
7- صد درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
8- سر چشمه شاید گرفتن به بیل چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
8- پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
9- آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
10- با بدان یار گشت همسر لوط خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد
البته مصرع نخست را بیشتر اینگونه شنیده ایم؛ پسر نوح با بدان بنشست)
11- عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود
12- باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس
13- پادشه را کرم باید، تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتش ایمن نشینند.
14- شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است.
15- قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
16- از آن کز تو ترسد، بترس ای حکیم
17- آنان که غنی ترند، محتاج ترند.
18- بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
19- مردنت به که مردم آزاری
20- سلطانی که به زر بر سپاهی بخیلی کند، با او به جان جوانمردی نتوان کرد. (نمیتوان در راهش جان خود را نثار کرد)
21- معزولی به نزد خردمندان به که مشغولی. (البته مراد فقط نقل است. برخی سخنان استاد سخن با باورهای من همخوانی ندارد)
22- مبین آن بی حمیت را که هرگز نخواهد دید روی نیکبختی
که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد به سختی
23- کس ندیدم که گم شد از ره راست
24- آن را که حساب پاک است، از محاسب (محاسبه) چه باک است.
25- {...} یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان.
26- هیچ کس نزدند بر درخت بی بر سنگ
27- بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است، هر که آمد بر او مزیدی کرد تا بدین غایت رسید.
28- خر باربر به که شیر مردم در.
29- گاوان و خران باربردار به ز آدمیان مردم آزار
30- دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند، تواند.
31- توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
32- عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
ای شکم خیره به تایی (نانی) بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا
33- چو بینم که رأی شما بر صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن نشاید.
چو کاری بی فضول من بر آید مرا در آن سخن گفتن نشاید
34- بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد
