تبليغاتX
آزادکیش
این نوشته در نشریه ی ریشه و سنگ نیز چاپ شده

                                                  

نگهبان جوان به سختی و نفس نفس زنان جوانک را دنبال می کرد. درست یادم نیست که چه از دهانش خارج می شد! نخست همه ی حاضران در محوطه ی دانشکده ی اقتصاد گمان کردند که شوخی است‌، اما خیلی زود قضیه را جدی گرفتند. جوانک یکی دو جاخالی خوب داد، اما عاقبت گیر افتاد. نگهبان میانسال قوی هیکل نیز به آن ها رسید و جوانک را زیر مشت و لگد گرفت. بماند که چه از دهانش خارج می شد. نگهبان جوان همکارش را در هر دو کار یاری می نمود. شگفت زده به سوی آن ها رفتم و خواستم جلوی کتک خوردن جوانک را بگیرم: «چرا می زنیدش؟ مگه چه کار کرده؟ بابا نزن! فحش نده! خوب بگیر و ببرش. چرا می زنی؟». در همین حین نگهبان میانسال نگاه غضب آلود تندی به من انداخت و حساب کار دستم آمد و بیشتر دخالت نکردم. با خود گفام هنگامی که در ملا عام چنین می کنند٬ اگر دخالت کنم٬ معلوم است چه بلایی سر من هم می آید.

نگهبان جوان که خشمش کمتر بود٬ به خود آمد و خواست جلوی همکارش را بگیرد٬ اما افاقه ی چندانی نکرد. بالاخره جوانک را بلند کردند و کتک زنان و ناسزاگویان بردند. همه مات و مبهوت صحنه را نگاه می کردند. نمی دانم گناه او چه بود٬ و یا اصلا دانشجو بود یا نبود. البته فرق چندانی هم نمی کند٬ مهم آن بود که هر گناهی هم کرده بود٬ جزایش این نبود.

من آن چند روز را با وجدانم کلنجار رفتم. راستش آخرش هم درست نفهمیدم که آیا باید جلوی کتک خوردن جوانک را می گرفتم و یا بی هیچ دخالتی اجازه می دادم تا ماموران قانون کارشان را انجام دهند.

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 8:20 توسط سروش پارسا |