تبليغاتX
آزادکیش
این مطلب رو دو سال پیش تو دفتر خاطرات یکی از دوستام نوشتم. الان خیلی حال و هوام عوض شده. دیدم به زندگی تغییر کرده. عقیده ی دو سال پیشم رو قبول ندارم. اون دیدگاه برام بی ارزش شده. خدای من دنیا چقدر زود تغییر می کنه. 

کتمان نمی کنم که در هنگام نوشتن این نوشته، بسیار تحت تاثیر نوشته های دکتر شریعتی و سخنان علی ابن ابیطالب بوده ام. خدای من آن موقع چقدر حس حقارت داشتم که می خواستم با افتخار بمیرم تا بزرگ در شمار آیم.

قضاوت با خودتون، از هر زاویه ای که دوست دارین بهش نگاه کنین.

مرگ:بزرگترین اسرار!

مرگ: گاهی به مرگ فکر می کنم، و به بعد از مرگ...، در بعد از مرگ هیچ نمی یابم، هیچ.

نمی دانم شاید بزرگترین اسرار همین باشد، مرگ... .

مرگ، مردن: آن مرد مُرد:

مُرد: فعل گذشته، سوم شخص مفرد، معلوم... ، معلوم یعنی فاعلش معلوم است، یعنی فاعل عمل مردن را انجام داده است. یعنی مردن عملی است که اراده ی فاعل در انجامش نقش دارد؟!

آیا ما عمل مردن را انجام می دهیم، یا ما مفعول مردن هستیم؟ آیا ما خود جانمان را از بدن بیرون می آوریم یا جان از بدن ما بیرون می رود و یا بیرون می آورندش، یا... ؟

در این بین یکی را و شاید فقط یکی را می شناسم که با اراده ی خودش جان از بدن بیرون کرد (استغفرالله، اگر کفر  نگفته باشم) و تنها او بود که فعل مردن را در صیغه ی معلوم صرف کرد (و  درباره ی بقیه ی انسان ها، فعل مردن، مجهول است): همان درویشی که روزی بر در دکان عطار نیشابوری حاضر شد و عطار را پند داد که «این همه حرص و آز دنیا از  بهر چه داری؟ تو را مرگ خواهد آمد و خواهد برد، چگونه از این همه دل می کنی؟ من را ببین که چه آرام و راحت جان می دهم ... » و سر بر زمین نهاد و عمل مردن را انجام داد! 

بارها به مرگ اندیشیده ام، سری بزرگ است. گاهی در خود اشتیاقی بدان حس می کنم، علی رغم اینکه هیچ اعتقادی و امیدی به زندگی بعد از مرگ ندارم... . اشتیاقی برای نبودن و ندیدن و احساس نکردن و نفهمیدن و ندانستن و... . دوست دارم این حالت را هم تجربه کنم، لیکن اگر مرگ پایان وجود است، پایان حس و تجربه است، پس شوق تجربه ای چنین بی مثال، وهمی بیش نیست!

نمی دانم، شاید سر درآوردن از سر مرگ، امری مهال باشد... .

خیلی وقت ها به چگونه مردن فکر کرده ام، به راه و رسم جان دادن... . سخنم بر سر آسان یا سخت جان دادن نیست، که بر سر شیوه ی میراندن خود است. خیلی برایم مهم است، خیلی دوست دارم آن گونه که دوست دارم، آن گونه که می خواهم بمیرم، چرا که معتقدم اگر آن گونه که می خواستم، بمیرم، لاجرم آن گونه که می خواسته ام، زیسته ام. چرا که سخت برآنم که چگونه مردن همان تظاهر محور چگونه زندگی کردن است. همین جا است که علی ابن ابیطالب آرزو می کند «ای کاش در بستر نمی رد». همین جا است که مردان بزرگ را آرزو بر آن است که در میدان نبرد، در رویارویی حق و باطل، حقی که می پرستندش و باطلی که خصم آنند، بمیرند و به قول حلاج «معراج مردان بزرگ سر دار است»... .

آری، مرگ من روزی فرا خواهد رسید، لیکن ای کاش مرگ من، صحنه ی معراج وجود ناآرام من باشد. ای کاش آن گونه بمیرم که هرگز نمی رم. ای کاش با غرور و افتخار بمیرم، در راه آنچه می پرستم و ایمان دارم، بمیرم، که تنها این گونه مردن است که بودنم را و هستی ام را بامعنی می کند و درد بودنم را تسکین می دهد.

مرا برای این گونه مردن، چقدر ظرفیت هست؟ شهادت و خوب مردن هم لیاقت و صلاحیت می خواهد. آیا من آن را دارم؟ آیا من توانایی هایی آن سان دارم تا چو یک قوی زیبا، فریبا بمیرم؟ گاهی به خود نهیب می زنم، هی چه نشسته ای و که هر آن در تیررس باد فنایی و مرگ، تو را در کمین است و تو را خواهد که دررباید و تو مرده شوی و به میل و سلیقه ی خود از دنیا نروی. و چون آن گونه که می خواستی و شایسته می دانستی جان ندادی، پس شاید آن گونه که عقیده داشتی و ایمان داشتی، زندگی نکرده ای، هم مدت عمر برباد داده ای و هم فرصت مرگ و این سراسر خسران و زیان است و حتی دیگر بازگشتی نیست تا جبرانی باشد، افسوس... .

به قول دوست شاعرم:

«بیدار شو  ای دیده که ایمن نتوان بود               زین سیل دمادم که در این منزل خواب است» 

نمی دانم ، خوابم یا بیدارم،اگر بیدار، چه ناهشیارم.

هی بیدار شو، بیدار شو و چگونه مردن را دریاب تا مگر چگونه زیستن را دریافته باشی...

+ نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 13:23 توسط سروش پارسا |