چون همیشه که از کنارش می گذشتم به ترکی ازبکی گفتم: «قَندَی سَن آشنه؟» (چه طوری آشنا؟). او هم با لبخند همیشگیش پاسخ داد: «یاخشیَم» (خوبم). دو قدمی که رد شدم، یادم آمد که باید برای کفش هایم واکس بخرم. برگشتم و پرسیدم «واکس سیاه داری؟» با ذوق وشوق گفت: «می خوای واکس بزنی؟ بده من برات می زنم.» گفتم «نه، واکس می خوام.» لحظه ای درنگ کرد و چشمانش بی حرکت مرا نگاه می کردند، آن گاه سرش را پایین انداخت و با لحنی آکنده از شرمندگی گفت: «من به تو واکس نمی فروشم» ! نخست گمان کردم دارد سر به سرم می گذارد. اما خواسته ام را تکرار کردم و او دوباره پاسخ داد «به تو نمی فروشم!» شگفت زده پرسیدم «چرا؟! برای چی نمی فروشی؟!» همانطور که سرش را شرمگینانه پایین انداخته بود، من و من کنان گفت: «ما اینجا هیچ کاری برای تو نکردیم، ما را ببخش، من نمی تانم چیزی به تو بفروشم» و این را چند بار تکرار کرد. تازه دوزاریم افتاد که موضوع از چه قرار است. بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بودم، اما زود خودم را جمع و جور کردم و با خود گفتم با اصرار از او واکسی می خرم و پولش را نیز می دهم. حس غلیظی در من بیدار شده بود و می خواستم حتی با خریدن یک واکس هم که شده به معیشت پسرک و خانواده اش کمکی کرده باشم. اصرار مرا که دید، گفت واکس معمولی اش تمام شده، ولی واکسی به من می دهد که بسیار باکیفیت تر است. واکس را داد. بسیار اصرار کردم تا پولش را بگیرد ونمی گرفت. آخرش که پافشاری مرا دید، واکس هشتصد تومانی را به قیمت خرید خودش -پانصد تومان- فروخت و با اکراه پولش را گرفت. پیدا بود که هم از راه افتادن کارم خوشحال بود و هم از پولی که گرفته خجلت زده.
***
پس از تعطیلات نوروز بود که یک مصاحبه با عبدالحکیم انجام دادم. پسرک سیزده ساله ی ازبک افغانی که با خانواده اش در زاهدان زندگی می کند. چهار سال است او را کنار در دانشکده ی ادبیات می بینم که کفش ها را واکس می زند و تعمیر می کند. پدرش مرده و او و دو برادرش -یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر از او- کار می کنند و خرج خانواده شان را در می آورند. قرار بود آن مصاحبه را در یکی از نشریاتمان (نشریات انجمن اسلامی دانشگاه سیستان و بلوچستان) چاپ کنیم، اما چند بار مصاحبه را گوش کردم و به این نتیجه رسیدم که عبدالحکیم به پرسش های من پاسخ های غیر واقعی و نادرستی داده و برای همین از چاپ مصاحبه -لااقل موقتا- منصرف شدم. مثلا او درآمد خود و برادرانش -که هر سه در کار تعمیر کفش هستند- را روزانه بالغ بر بیست هزار تومان می دانست! و یا می گفت هر روز برنج با گوشت می خورند! و یا در باره ی هر کی می پرسیدی، می گفت خوب است و... .
آری پسرک ازبک می خواست همه چیز را مطلوب و روبه راه جلوه دهد. والله درست نفهمیدم که این از سر محافظه کاری بود و یا از بیان فقر و سختی ها و رنج های زندگیش شرم داشت.
هر چه بود من و او با هم آشنا بودیم، آشنا در ترکی ازبکی یعنی دوست. هنوز هم هضمش برایم سنگین است که او برای همین اندازه آشنایی، خود را مدیون من حس می کرد.
دایی من متولد ۱۳۳۹- لیسانس تاریخ از دانشگاه شیراز- در سال ۱۳۶۷ و درست یک ماه پیش از آتش بس اسیر شد و ... بالاخره سر از کانادا در آورد. البته تا دو سه سال ما از او بی خبر بودیم- الان دو فرزند پسر دارد و با زن و بچه هایش در اتاوا زندگی می کند- او پیش از انقلاب گرایشات چپ داشت و پس از انقلاب نیز به هر روی در جرگه ی منتقدان نظام در شمار می آمد.
آنچه باعث شد این نامه را در وبلاگم بنویسم٬ اشاره هایی بود که به زندگی در کشورهای پیشرفته داشت. به هیچ عنوان در مقام دفاع و جانبداری از محتویات نامه برنمی آیم قضاوت با خودتان. بعضی قسمت ها که خانوادگی بودند را حذف کردم:
سروش گرامی
سلامم را بپذیر. اکنون ساعت از یکی و نیم نیمه شب گذشته است. امروز از ساعت هشت بامداد سر کار بوده ام و هنگامی که به خانه رسیدم٬ ساعت قدری از دوازده نیمه شب گذشته بود. زندگی در فرنگ چه شیرین است! دوست ندارم گله کنم ولی برهنه بگویم در میان سبک های ادبی دنیا از غمنامه بیشتر خوشم آمده است. و این غمنامه همانی است که غربزده در ایران بدان تراژدی می گوید. به ویژه برای دایی که با تاریخ میهن آشنایی دارد و هنوز هم بدان عشق می ورزد بخش اعظم تاریخ ما غمنامه بوده است به ویژه درسده های اخیر. در هر صورت اگر نیکو بنگری آینده برای شما و ایران روشن است. جوانان نیرومند و مشتاق و فعال مانند شما سرمایه های عظیم آن میهن اند. و سپاس بر خدای که تعدادتان هم اندک نیست و می دانم که روی پای خودتان هم ایستاده اید وگرنه جهانخواران این اندازه هیاهوی وحشت از ایران را سر نمی دادند. الحمدلله که کشور به دست مزدوران اجنبی اداره نمی شود و خوب و بدش از هما ن خاک رسته اند. هیچگاه فراموش نمی کنم هنگامی را که پانزده شانزده ساله بودم٬ رژیم شاه برنج های بیگانه را به بهای بسیار بالایی می خرید و به بهای بسیار ارزان می فروخت که در نتیجه٬ برنجکاران ایران خانه خراب شدند. اکنون در همین کانادا آنقدر مواد غذایی از ایران وارد می شود که ما هیچ مسئله ای نداریم که خشکبار٬ خرما و آبمیوه های ایرانی بخریم.
پیش از اینکه با خودت صحبت کنم اضافه باید کرد که به خاطر اینکه ایران سیاست مستقلی در صحنه بین المللی پیروی می کند٬ کمابیش از سوی جهانخوارن هدف توطئه های گوناگون قرار گرفته است. از جمله چیزهایی که به خورد مردم می دهند٬ آقای دموکراسی است که هیچ کس حتی خودشان هم تعریف آن را نمی دانند. تحت این نام در صدد ناآرام ساختن کشور هستند تا از این طریق عناصر و عوامل دست نشانده ی خودشان را سر کار بیاورند. اولا به عنوان یک جوان باید شما بدانید که هیچ کسی تعریف خاصی از این واژه ی آزادی نداده است.خودشان هم این را قبول دارند. ثانیا با آرای خودشان هم سر سازگاری ندارند. سو ما فرهنگ زدایی و سرکوب بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و عمل سیاسی غربی ها بوده و هست. چهارما در این چند سال گذشته خودمان در این جا به رای العین دیده ایم که چگونه تظاهرات های ضد جهانی شدن را سرکوب می کنند. پنجما در زمینه اینکه می گویند فلان رجل ایرانی چقدر دزدی کرده است و کلاهبرداری کرده است٬ باید بگویم که در این دو سه سال گذشته بزرگترین کلاه برداری های تاریخ سرمایه داری در همین امریکا و کانادا روی داده است و بزرگترین ورشکستگی های تاریخ اینجا به وقوع پیوسته است. پایان سخن اینکه بدان و آگاه باش که ملعبه ی این نمایشات نشوی. بهترین راه رشد و سعادت به عقیده ی من راه طلب علم و کار و تلاش خستگی ناپذیر است. صلح و آرامش به همراه طرح و برنامه ی لازمه ی هر جامعه ی سالم و پوینده است.
باری هنگامی که شنیدم در زاهدان مدرسه می روی به یاد مطالعاتی افتادم که درباره ی ماجراهای سیاسی و اجتماعی آن خطه کرده بودم. شاید بالاتر از ده منبع را بالا و پایین کرده بودم تا برخی ریشه ها را دوباره شناسی کنم و چقدر اطلاعات درباره ی فتوحات مسلمانان و ریشه نام سیستان و اینکه چگونه سکاها بدان جا رفته بودند و قیام های ملی ایرانیان بر علیه سلطله ی اعراب و داستان های نهضت های خوارج و ... .
اکنون در دو رستوران هشتاد ساعت در هفته کار می کنم و در سه سال گذشته فقط چیزی نزدیک چهار هفته مرخصی داشته ام و آن هم با ترس و لرز٬ استراحت کافی هم نکرده ایم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل............... باری اگر پاسخ نامه ی پیشین شما را نداده ام٬ بر من خرده مگیر که اندکی از آنچه بر ما می رود را برایت گفتم........................
الان زن دایی میترا خیاطی می کند و در واقع بدون کار او نمی توانیم زندگی کنیم. ارد کلاس پنجم و آرتین کلاس دوم هستند. مدرسه ی فارسی می روند و ان شاءالله هنگامی که به بیست سالگی برسند٬ می فرستمشان ایران تا شما را از نزدیک ببینند و با ریشه های خودشان آشناتر شوند. سروش جان مواظب خودت باش و ............
سخنی گفتم با قلمم
که صدایی آمد
گوش دادم
کسی آرام رسید
پیک خوش پی
حامل نامه ی پر مهر بود.
قربانت دایی منوچهر
شنبه یازدهم اکتبر ۲۰۰۴میلادی برابر با بیست و یکم مهرماه ۱۳۸۲هجری خورشیدی- اتاوا