تبليغاتX
آزادکیش

زمستان ۸۳، پایانه مسافربری زاهدان

چهار نفری در گوشه ای، جدای از مسافران، گرد هم بودند؛ چهار کس، لاغر و زار، رخت هایی ژنده که از چادر زن پیدا بود که مال این طرف ها نیستند و چهره هایی که نژاد زرد را پیش چشمت می نشاند. پسر ۹، ۱۰ ساله می نمود. آرام بود، بی هیچ خنده ای یا اخمی. چندان حرکت نمی کرد، سر جایش این پا و آن پا می کرد و بیشتر دور و بر را می پایید. اما دخترک که ۶، ۷ سال بیشتر نداشت، مدام می جنبید، می خندید و بازی گوشی می کرد. گاه در آغوش پدر، شیرینی های کودکانه اش را نثار او می کرد و گاه برِ مادر ناز می آورد. انگاری فارغ از رنج های این راه بود.

زن، از سویی کهنگی و ژندگیِ چادرش و از دیگر سو زیبایی و ملاحت اش که من را یاد ترکان تاریخ ادبیات ایران می انداخت، او را انگشت نمای آن میانه کرده بود. هر چند از بسیاریِ بی خوراکی رویی زرد و زار داشت، اما هنوز زیبایی دوست داشتنی ای بر چهره سرشار از معصومیتش جا خوش کرده بود و با آن که تنش لاغر گشته و رخت هایی نه زیبا و نو بر آن نشسته بود، باز هم بالای بلندش خوش اندام می نمود. در چهره زن نگر انی موج می زد. آشکارا از نگاه های دیگران هراسان بود. او نیک می دانست که چه بلاهایی در کمین چون اویی و خانواده اش است.

مرد، کمربندش را آن قدر کشیده بود که شلوار و پیراهنش پر چین و چروک شده بودند و این چنین توانسته بود شلوار را بر تن نگه دارد. او همه اش از پی صاحب ماشین ها، راننده ها و شاگردهای توی محوطه پایانه بود و با آن ها گفت و گو می کرد تا مگر یک جوری آن ها را تا مشهد ببرند. کسی گوشش بدهکار نبود، محل سگ به او نمی گذاشتند. اگر نزدیک زن و بچه اش بود، می کوشید غرورش را نگه دارد و آقایانه خواهش کند، اما دورتر که می شد، التماس می کرد و چهره اش در هم می شکست. طرف هایش هم گویا هر چه بیشتر التماس می شنیدند، کیفورتر می شدند، اما خوب برای سوارکردنشان برگه اقامت قانونی می خواستند که آن ها نداشتند.

 کم کم داشتیم سوار می شدیم. مرد دست راننده ای را گرفته بود و با سماجت، التماس می کرد. راننده بی آن که انرژی چندانی صرف کند، او را هل داد که نقش زمین شد. یک آن مرد خود را در برابر دیدگان زن و بچه اش یافت. باید کاری می کرد. بلند شد و به سوی راننده خیز برداشت، می خواست گریبانش را بچسبد که سیلی ای او را عقب راند. پسر و زنش، تیز، خود را به او رساندند و به تکاپو افتادند تا جدایش کنند و آرامش گردانند. دخترش ناخن به دندان و نگاه هایی که نمی دانم چگونه وصفشان کنم، به تماشای این صحنه ایستاده بود و دیگر توان هیچ جنبیدنی نداشت. و زنش، با آن هراس پرطنین چهره اش، در هر حرکتی خطر را سنگین تر از آن سه دیگر حس می کرد و با هر تپشی شکسته تر می شد.

 در آن یک ساعت بسیار با خود کلنجار رفتم و سرانجام بی آن که کاری بکنم، سوار شدم و راه افتادیم. اما هنوز هم، پس از نزدیک به سه سال، سنگینی بازخواست های وجدانم و این که نمی دانم چه برسرشان آمد، خردم می کنند.

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 11:33 توسط سروش پارسا |