تبليغاتX
آزادکیش

شب جمعه، 23 ماه رمضان، سعادتی بود که در حسنیه ارشاد تهران باشم. مسافر بودم، ساعت شش صبح رسیده بودم تهران و باید آن شب به راه می افتادم. اما جذبه ارشاد و آرزوی همیشگی حضور در آن و دیگر این که می دانستم آن شب ها آن جا برنامه هست، مرا به ماندن واداشت. با بار و بندیل سنگینم و کفش های نویی که پایم را می زد این ور و آن ور می رفتم. هر چند تا شروع برنامه 2، 3 ساعتی وقت بود اما مسیرهای طولانی مرا از رسیدن خدمت اقوام و دوستان منصرف کرد. بچه تهران نبودم و نشانی ها را می پرسیدم. سوار خط واحد تجریش شدم. به راننده سپردم به حسنیه که رسیدیم، مرا دریابد. حسنیه نبش خیابان است. از کنارش گذشتیم. من در آن دقیق شدم، بیشتر شبیه مسجد بود، تابلویی هم نداشت. می خواستم از راننده بپرسم، که چشمم افتاد به تابلویی؛ «مسجد قبا». بی خیال شدم و چشم می گرداندم تا مگر حسنیه را بیابم. به ایستگاه آخر رسیدیم و راننده مرا درنیافت! تجریش بود و کوه ها نزدیک؛ حس نوستالژیکم به قلیان آمد؛ کوهستان روستایمان در من زنده شد. مرا به خود می خواند، سنگینی کشش و فشار جاذبه اش را حس می کردم، آه که امروز چقدر آدم دیده بودم، چقدر چیز تکراری و خسته کننده. کوه ها... می خواستم بروم، آن ها را لمس کنم، سنگ هایش را در آغوش بکشم ولی افسوس... تهران بد! همه چیزت با شهر ما فرق می کند. من در تو یک غریبم! باید برمی گشتم، با حسرت. هنگام افطار بود. دوباره سوار شدم. این بار پشت سر راننده ایستادم و سفارش موکد کردم و هر چند ایستگاه از او می پرسیدم. خط واحدهای بالاشهر خیلی با پایین شهر فرق دارند. درست مثل بقیه چیزهایشان. به حسینیه رسیدیم. سالن حسنیه بسته بود. به سوی نمازخانه اش رفتم. از پله ها که بالا می رفتم، یکی پایین می آمد؛ چهره اش برافروخته بود، پیدا بود بسیار گریسته. تعجب کردم. این جا نمازخانه است نه جای گریه! داخل شدم. مردی تنها رو به قبله و پشت به من نشسته بود. دست ها را بر آسمان گشاده و دعا می کرد. حال دگری داشت، فارغ از دور و اطراف، چشمانی نمدار، چهره ای چین و خم افتاده و پوستی سرخ شده، عاشقی را می مانست که به درگاه معشوق به نیاز آمده است و چون به پیشگاه او حاضر گشته، شرم حضور بر جانش مستولی شده. حال مرد نخست را دریافتم. از خلوص و حال دیگرگون ایشان، از خود شرمگین شدم!

در آن هوای سرد، با یک لا پیرهن، دو ساعتی را در نمازخانه بودم تا در سالن حسنیه باز شد. وارد شدم و یک گام به درون گذاشتم. آه خدای من، عکس این صحنه را بسیار دیده بودم. آن صندلی ها که روی سن چیده شده بودند؛ روزگاری شریعتی روی آن ها می نشسته. خود را به ردیف های جلو رساندم. می دانستم در ردیف نخست جایی برای من نیست. از ترس این که بلندم کنند، در ردیف دوم هم ننشستم. ردیف سوم جلوترین ردیف برای من بود. در مرکزی ترین صندلی ردیف سوم جای گرفتم. خدای من، شنوندگان و ناضران سخنرانی ها و بحث های ماندنی که در نوارها و کتاب های شریعتی، شنیده و خوانده بودم، روی همین صندلی ها می نشسته اند! حس خوبی داشتم، ذوق زده بودم. مراسم ساعتی -آن چنان که معمول است- دیرتر شروع شد. سرد بود و من بسیار گرسنه و تشنه لختی خواب. جایم را به بغل دستی ام سپردم، به خیابان رفتم و یک جوری خودم را سیر کردم. آقای میناچی مالک حسنیه- دائما حواسش بود که زن و مرد کنار هم دیگر ننشینند، حتی خانواده ها. استدلالش این بود که «درِ این جا رو می بندن»! با خواندن قرآن، مراسم شروع شد. آن گاه استاد محمدمهدی جعفری به بررسی سیره حضرت علی در حکومت داری پرداخت. بی آن که اشاره ای مستقیم داشته باشد، مقایسه ای داشت میان سیره آن حضرت با حضرت های دیگری که آن ها هم حکومت علوی دارند؛ آری در حکومت علی زندانی سیاسی معنا نداشت و زندانیان شکنجه نمی شدند. بیت المال و سهم از غنایم بر اساس سابقه در دین داری، نزدیکی به پیامبر، خودی و غیرخودی، فقیر و غنی، قوی و ضعیف... تقسیم نمی شد. همه مساوی بودند. جنگ و سرکوب آخرین گزینه برای فرونشاندن هر فتنه ای بود. چنان که حضرت بارها با ناکثین، مارقین و قاسطین سخن می گفت و ایشان را از آن چه در پیش گرفته بودند برحذر می داشت و تا دم آخر از هر راهی وارد می شد تا مگر جنگ درنگیرد و خونی ریخته نشود. او حتی آب را بر دشمنانش نبست و چه نیکو که دشمن پیشاپیش این را می دانست. و سرانجام به امر او، با قاتلش بدرفتاری نشد و تنها باید یک ضربه شمشیر، در مقابل ضربه ای که زده شده بود، به قاتل می زدند.

در میان سخنرانی استاد جعفری، حجت الاسلام محسن کدیور روحانی دگر اندیش و مغضوب- از در جلو وارد شد و جلوی من، در ردیف نخست نشست. فاصله مان یک و نیم متر هم نمی شد. کلی با ذوق زدگی وراندازش کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که او هم مانند بقیه یک آدم معمولی است. پس از استاد جعفری، کدیور بالا رفت و سخن گفت و پیش از همه چیز برای آزادی زندانیان سیاسی و به ویژه دانشجویان در بند، دعا کرد. کدیور بحث خود را به مقایسه میان معنویت گرایان و دینداران اختصاص داد. مراد او از دین، ادیان ابراهیمی (به تعبیر من ادیان سامی) بود، همچون اسلام، مسیحیت و یهودیت. ادیانی که دارای سه جنبه مشترک و محوری هستند؛ توحید، معاد و نبوت. این دین ها جدای از این سه محور اصلی و هسته مرکزی، جوانبی نیز دارند که باید به اخلاقیات و شرعیات و قوانین اشاره کرد. جنبه مشترک همه ادیان، اعم از ابراهیمی و جز آن، بخش اخلاقیات است. هر دینی به این اصل پایبند است. از سویی معنویت گرایی جریانی است که خداباور نیست و با دیدی انسان محور (اومانیسم) به جهان می نگرد. وجه مشترک معنویت گرایان با دینداران، اخلاقیات است و از این جهت شباهت های بسیاری دارند. اما دینداران مسیر تعالی را به درستی شناخته اند و با اتصال به منبع برتر و کامل (خداوند)، خود را از نقص ها رها کرده اند. در حالی که معنویت گرایان در همه چیز انسان ناقص را محور می گیرند. دیندار همه چیز خود را از او (خداوند) می گیرد، معنویت گرا می گوید من (انسان) چه می خواهم. از سویی دینداران به خاطر قوت جنبه تعبد و بندگی، ممکن است در بسیاری از امور عقل خود را تعطیل کنند و نتوانند با دیدی منطقی به مسائل بنگرند اما معنویت گرایان، از آن جا که به اصالت عقل ایمان دارند، از این خطر دورترند.

 در پایان سخنرانی خواستم بروم و چند نکته از کدیور بپرسم. اما سرش شلوغ شد و منصرف شدم. آن گاه مراسم دعاخوانی شروع شد. بسیار وقت بود که نخوابیده بودم، غذای درست و حسابی هم که... هوای سرد و یک لا پیرهن... به زور خود را بیدار نگه داشته بودم. از سویی باید هر چه زودتر خود را به ساری می رساندم.  ناچار به این نتیجه رسیدم که باید بلند شوم و پیاده راه بیافتم تا هم خواب از سرم بپرد و هم کمی گرم شوم. بار و بندیل و کفش های ناجور و پیاده روی های بسیار، بدنم را بسیار کوفته کرده بود. از حسنیه تا خیابان انقلاب، یک مسیر راسته و بسیار طولانی را، پیاده، دو ساعت و نیمه پیمودم و آن جا سوار تاکسی شدم و خود را به پایانه مسافربری تهران پارس رساندم. راننده تاکسی نذر داشت و صلواتی کار می کرد. ساعت از سه بامداد گذشته بود و در پایانه چند نفر بیشتر نبودند. دفتر تعاونی ها هم بسته بودند. ساعتی را در محوطه قدم زدم تا اولین ماشین آماده حرکت شد. سوار شدم. فشار خواب مرا فرو می برد و سوز سرما بیدارم نگاه می داشت. این چرخه هر چند دقیقه تکرار می شد و امانم را بریده بود. بالاخره نزدیک ساعت ده صبح به مقصد رسیدم و گرمای ملایم ساری آرامش را به من باز آورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 8:54 توسط سروش پارسا |