ترم یک بودم، سال 81. چند هفته بیش نبود که آمده بودیم دانشگاه. محیط دانشگاه تازگی ها و جذابیت های دیگری داشت. پیش از این که وارد دانشگاه شوم می دانستم یک انجمنی خواهم بود. یادم نیست کدام انجمن اسلامی داوود هرمیداس باوند (استاد روابط بین الملل دانشگاه تهران و صاحب نظر در مسائل سیاسی) را دعوت کرده بود. برنامه در یک بعد از ظهر ملایم در سالن آمفی تیاتر ادبیات برگزار می شد. هرمیداس را پیشتر می شناختم. این جا و آن جا زیاد مطلب می داد و با او مصاحبه می کردند. جلسه برخلاف روال آن روزها که جلسات سیاسی دانشجویان زیادی را جذب می کرد و هیجان های زیادی داشت، شور و حالی نداشت. هرمیداس رفت بالا. چند ده دقیقه صحبت کرد.
یادم نیست موضوع جلسه چه بود. کمی کسل کننده بود، حتی برای من مشتاق مسائل سیاسی. البته لحن آرام و یکنواخت هرمیداس نیز بی تاثیر نبود، شاید هم چون حرف ها را قبلا بسیار شنیده بودم. آنگاه نوبت به پرسش های شفاهی رسید. یادم هست یک دانشجوی کُرد در مورد وضعیت ملت کرد در خاورمیانه و ایران پرسید، دیگران یادم نیستند.
اما چون یک نقطه پررنگ همیشه در ذهنم هست، یک استادی که تنهایی ردیف جلو صندلی ها را پر کرده بود، رفت بالا و سخن آغاز کرد. چنان با ابهت و باکلاس گام برمی داشت و سخن می گفت که در ذهن من ترم یکی ابهت دانشگاه را چند برابر می کرد. و آغاز کرد؛ روابط آمریکا و اسرائیل. ساختار سیاسی اسرائیل و آمریکا و کارتل های اقتصادی و قدرت های تاثیرگذار آن ها را بررسی کرد. اوه فوق العاده بود، جلسه از کسل کنندگی اش خارج شد، لااقل برای من.
شاید یک ربع ساعت سخن گفت و نظریه های مختلف را در باب روابط آن دو کشور و حمایت های آمریکا از اسرائیل به چالش کشید و به هر کدام ایرادهای مهم و اساسی وارد کرد. مثلا این که می گویند یهودیان ثروتمند و قدرتمند آمریکایی عامل حمایت های بی دریغ آمریکا از اسرائیل هستند را رد کرد، اما یادم نیست با چه استدلالی و... . نیامده بود که سوالی از هرمیداس بپرسد، می خواست موضوعی را باز کند و طرحی نو درافکند. خدای من، او که بود؟
از دور و بری هایم پرسیدم، کسی نمی شناختش. سخنانش را پایان داد و پایین آمد. نگاهم در او گره خورده بود. و هرمیداس انگار که حالا نوبت اوست، چون کسی که خود را استادی می یابد در برابر شاگردی که از او بیشتر می داند و عمیق تر می بیند و استاد نمی خواهد بگوید همه چیز را نمی داند، به زبان آمد. باز هم حرف های تکراری؛ بی استدلال های محکم و بی احتجاجی نو، در باب روابط آمریکا و اسرائیل، حجت های پیشین را بیان نمود. وای خدای من... خوب بابا وقتی بلد نیستی، دم فرو گیر، حتما که نباید جواب بدهی. حتما که نباید اظهار فضل کنی. یک کلام بگو نمی دانم، یک کلام بگو با ایده نویی آشنا شدم. فروتن باش.
واقعا اعصابم را به هم ریخت. در میان بافته های هرمیداس که اینک بچه گانه و کم مایه می نمود، استاد بلند شد و رفت و چه غرورانگیز رفتنی که من را خوش آمد. من می فهمیدم که ناراحت شد، من می فهمیدم. دقایقی بعد جلسه به پایان رسید.
من فاصله ادبیات تا مهندسی را پیاده می رفتم که استاد را دیدم؛ می خرامید. آن قدر رو داشتم و آن اندازه حرص جلوه گری در من بود که بارها بی مقدمه به سراغ آدم های بزرگی که جایی می دیدم، می رفتم. اما استاد را فقط نگاه کردم. به داخل کوی اساتید که پیچید، من گذشتم. اما خاطره آن دقایق سوال برانگیز مثل یک معما همیشه در ذهنم می گذشت.
مدتی به دنبال استاد گشتم؛ نمی دانستم کیست و در کدام گروه است. حتی بعدها گمان می کردم که استاد پروازی بوده باشد، چرا که دیگر ندیدمش. چند بار یکی را دیدم که شبیه او بود. اما زود فهمیدم اشتباه گرفته ام.
چند هفته پیش بود به وبلاگ رضا (http://qasedak.blogfa.com/) سر زدم. مطلب جدیدی گذاشته بود. شروع کردم به خواندن؛
«پریشب بود، یه اس ام اس داشتم؛ «پروفسور خشنودی مرد»، همین! باورم نشد. زنگ زدم به چند جای دیگه، گفتن راسته! پکیدم، دلم ریخت. سنش بالا نبود، خیلی سرحال و مثل همیشه با ابهت.
استادم بود و استاد خیلی های دیگه. آبروی دانشگاه بود. هنوز باورم نمی شه. رفتن بعضی ها خیلی سخته. اگه کاری از دستش بر می اومد، انجام می داد. با این که استاد تمام بود، ولی بعضی وقت ها یک کارایی می کرد که کسی باورش نمی شد خشنودی با اون کبکبه و دبدبه ش صمیمی نشون بده.
دیر رسیدم، می خواستم برم بندرعباس. اما بچه ها همه دیروز رفته بودن. باورتون می شه دانشگاه بدون اون؟! ای روزگار. بابا چه طور ممکنه سکته کرده باشه؟! اون که حتی نوشابه هم نمی خورد!!!
خیلی وقت بود که زده بود تو خطای دیگه. از سیاست بگیر تا فلسفه و کوانتوم. انگار از مهندسی پر شده بود. بعضی وقت ها بحث هایی رو شروع می کرد که اگه کسی نمی شناختش، باورش نمی شد که این بابا استاد مهندسی شیمیه. مقاله ش در مورد عضق و آنتروپی، بحث هاش در مورد دولت و ملت. وای؛ یه بار هرمیداس باوند اومده بود دانشگاه و داشت در مورد سیاست خارجه حرف می زد. یکی از دوستان مسئول جلسه بود.
یه کاغذ بهش دادن که توش اسم کسایی بود که درخواست سوال شفاهی داشتن. خشنودی هم بود. پرسید کیه؟ گفتن بابا همینه که جلو نشسته. رفت بالا و شروع کرد به بازکردن یه مطلب که فکر می کرد دانشجوها نگرفتن و بسیار هم مهم بود.
کتاب های رو معرفی کرد که ما از خودمون خجالت کشیدیم! اصلا ازش استفاده نکردیم، هیچ کس! حالا که مرده، تازه فهمیدیم کی بوده. ای امان از ما که تا وقتی کسی هست، قدرش رو نمی دونیم. آقا برگرد! قدم می زنم تو دانشگاه، بغضم می ترکه! جرات ندارم برم طرف گروه!»
می توانست خوشحال کننده باشد، من جواب معمای چند ساله ام را پیدا کرده بودم. اشک در چشمانم حلقه زد و صدای علیرضا افتخاری در مغزم طنين انداخت؛
وای از آن گلی که دست من بود
خموش و یک جهان سخن بود،
خموش و یک جهان سخن بود...