تبليغاتX
آزادکیش

وسط ظهر بر روی پله ای افتاده بود، دود از سرش موج زنان برمی خواست و بالا می رفت و در هوا گم می شد. همچو معتادی زار و نحیف که بی حال و تلوتلو خوران و غم خوران و اندیشه کنان می رود و در دور دست ها از نظرها ناپدید می شود. همه پله را آفتاب گرفته بود و در گرمای سوزان خود به سکوت فرو برده بود، تنها همان اندک جایی سایه بود که او آن جا تکیده بود و می سوخت. رهگذران بی تفاوت از کنارش می گذشتند، بعضی هاشان حتی بی هیچ نگاهی. شاید هم توجهی را جلب نمی کرد. ولی من در همان یک دو لحظه گذر، خوب نگاهش کردم. پوزخندی بر لبانم نقش بست که او نیم سوز از لبان کدام لارجی جدا گشته ؟! و زود محو شد که صحنه عمیقا زار بود. مرا به خود می خواند، شاید که باید تابلویی از او می آفریدم...

آفریدم، اما چون همیشه نه دلچسب و راضی کننده. همیشه از نوشتن بیزاری جسته ام که آن چیزی که در سر دارم را نمی توانم به روی کاغذ بیاورم...

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 13:30 توسط سروش پارسا |