تبليغاتX
آزادکیش - توله تازی
توله تازی پریشان بود و مضطربانه دور و برش را نگاه می کرد و با عجله و تند می رفت. برایم تجسم صحنه ای بود: مرد لاغر و نحیف و ژولیده ای، لخت و عور، برای فرار از نگاه های مردم و رساندن خود به جایی پنهان از دیده ها...

سرش را پایین می گرفت و جرات و جسارتی در نگاه و حرکاتش نبود: مرد از طبقه ای فرودست و توسری خور بود، اعتماد به نفسش خیلی پایین بود...

لاغر بود مثل همه تازی ها: فقر و نداری و گرسنگی مرد...

دور چشمانش سیاه رنگ بود: تجسم گود افتادگی چشمان مرد...

دمش را محکم لای پاهایش گرفته بود: ترس و اضطراب و گریز مرد...

هی مسیرش را عوض می کرد: مردی بی اختیار، دستخوش تلاطم امواج روزگار...

خیال ها گذر کرد و توله تازی اعماق ذهن و خاطر من را کاوید و برایم برملا نمود...

این خیالات، من بودم که با اشاره ای درگیر بیچارگی های رسوب کرده ذهنم می شدم...

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:14 توسط سروش پارسا |