سرش را پایین می گرفت و جرات و جسارتی در نگاه و حرکاتش نبود: مرد از طبقه ای فرودست و توسری خور بود، اعتماد به نفسش خیلی پایین بود...
لاغر بود مثل همه تازی ها: فقر و نداری و گرسنگی مرد...
دور چشمانش سیاه رنگ بود: تجسم گود افتادگی چشمان مرد...
دمش را محکم لای پاهایش گرفته بود: ترس و اضطراب و گریز مرد...
هی مسیرش را عوض می کرد: مردی بی اختیار، دستخوش تلاطم امواج روزگار...
خیال ها گذر کرد و توله تازی اعماق ذهن و خاطر من را کاوید و برایم برملا نمود...
این خیالات، من بودم که با اشاره ای درگیر بیچارگی های رسوب کرده ذهنم می شدم...