تبليغاتX
آزادکیش - نخ

آستینم -کنار سرشانه- نخ کش شده بود و نخش را باید میچیدم.

قیچی کوچک خوش دستی را که برای پیرایش سبیل های مبارک گرفته بودم، به دست گرفتم و شانه ام را کمی جلو کشیدم و گردن را چرخاندم و سرم را رو به پایین کج کردم و با چهره در هم کشیده ای که یعنی دارم دقت میکنم و یعنی آن اندازه چرخاندن گردن سخت است، به نخ خیره شدم. قسمتی از یکی از نخ های سرشانه آستینم بود که بیرون زده بود. هر دو سر نخ در آستین بود و میانه بیرون زده بود. با یک حرکت هر دو سرش را چیدم...

نخ در آسمان ولو شد و هی این ور و آن ور شد. خمش و پیچشی بود که به خود میداد. تا به زمین رسید با نگاهم تعقیبش کردم. هم چون صحنه آهسته افتادن یکی از بلندی بود. انگار نخ دست و پا میزد. باور کن نخ حس داشت...

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 9:40 توسط سروش پارسا |